هیچکس نمی‌داند...

نکته ای در صحبتهای دموکراسی ستیزان پهلوی پرست وجود دارد که بسیار درست می‌نمایند... عمدتا میگوید دموکراسی به درد مردم ایران نمیخورد، البته که درست متوجه شده‌اند و درست می‌گویند: «مردمی که توسط ما فریب بخورند دموکراسی می‌خواهند چه‌کار؟!» در اینستاگرام با تصاویر جعلی و عکس نوشته های دروغ یک تاریخ دروغین به خوردشان داده‌اند و چون هیچ کتاب تاریخی نخوانده‌اند باور می‌کنند... چون هیچ مطالعه جامعه‌شناسی و مردم شناسی ندارند با نشان دادن تصادیر خانه‌ها و ویلاهای درباریان... برای آنها نوستالوژی ساخته‌اند.

البته که دموکراسی به درد این مردم نمی‌خورد... اما در میان شما هم فردی پیدا نمیشود که بتواند دیکتاتوری مستحکمی بسازد... ایده های که به صورت پراکنده از لیبرال دموکراسی غربی آن هم بدون مشخص نمودن جهتگیری نسبت به استقلال کشور... یا یا پادشاهی مشروطه آنهم بدون درنظر گرفتن زمینه‌سازی برای احزاب مستقل با آزادی سیاسی و صرف دم زدن از آزادی اجتماعی بدون در نظر گرفتن زمینه های سنتی قومی و قبیله ای و سنتی و مذهبی... نشان میدهد که قدرت گرفتن این جماعت بی‌ریشه به ایجاد چه شتر گاوپلنگی منجر خواهد شد. تازه تمام این فرض‌ها در سایه وضعیتی که ساختارهای مدیریتی و حیاتی جامعه توسط آشوب و درگیری فرونریخته و سالم مانده باشند. وگرنه همین شترگاو پلنگ را هم نخواهیم داشت.

در مقابل گله‌ای که رم کرده است به سمت دره و نخبه اش هم می‌کوشد خود را به راس گله برساند و اولین بوفالویی باشد که خود را به درون دره پرتاب کند هیچ کاری از دست هیچ عاقلی ساخته نیست.

بازاندیشی در طراحی اجتماعی

بعد از اینکه با تاخیر و وقفه های بسیار، موفق شدم نوشتن کتاب بازاندیشی در طراحی اجتماعی رو به اتمام برسونم، اونو به اولین منتقدی که می‌شناختم تحویل دادم تا نظرشو در مورد کارم بدونم.

خیلی صریح به من گفت؛ تو با این نقد تند و تیز از مدرنیته غربی در ردیف طرفداران اقتدارگرایی قرار میگیری. آمادگی داری که به تو چنین نقدی وارد شود!

این یکی از علت‌هایی بود که مانع من می‌شد تا برای چاپ این کتاب یا حتی مجوزی‌ گرفتن برای آن اقدام کنم. به طور کل این عادت همه ماست... مخاطب میخواهیم و از طرف دیگر علاقه‌ای به دریافت بازخورد از سوی او نداریم. با این حال رفتار اخیر دولتهای غربی منو به این نتیجه رساند که نه تنها انتقاداتی که در کتابم مطرح کرده‌ام، کاملا درست هستند، بلکه نکات زیاد دیگری را از قلم انداخته ام، که باید سر فرصت بدانها اضافه کنم. منجمله اینکه مدرنیته غربی به ناکارآمدی بسیار از ساختارهایش واقف اما هرگز حاضر نیست که به نوسازی درونی تن بدهد، چون تن دادن به این نوسازی به معنای از دست رفتن اعتبار بسیاری از اصولی میشود که زیربنای اجتماعی خود را بر آنها بنا نهاده‌اند. رویکرد آنان در نهایت این خواهد بود که جغرافیای زیستی را با یک مرزبندی مشخص روبرو سازند...دو قطبی آشوب‌زده مدرن‌گرا( یا همون لیبرال دموکراسی)... یعنی از بین بردن اشکال دیگر اقتدار که برای ساختار متزلزل این جوامع تنش‌افرین هستند. دخالت آنان فقط برای ایجاد چرخه‌های ادامه‌دار آشوب است.

سواد رسانه‌ای!

جریان روشنفکریِ مسلط در جهان مدرن، سال‌هاست که خود را منادی رهایی معرفی می‌کند؛ رهایی از دیکتاتوری، از روایت واحد، از کنترل و یکسان‌سازی معنا. اما پرسش اساسی این است: وقتی این جریان خود عامل شکل‌گیری بحران‌های تازه‌ای می‌شود، چه ایده‌ای برای حل آن‌ها دارد؟ پاسخ تلخ این است که اغلب هیچ؛ جز واگذار کردن هزینه‌ها به مردمی که پیش‌تر نیز قربانی بوده‌اند. حوادث سوریه را به خاطر دارید...مردمانی بودند که سلاح برداشتند تا خود را از شر دیکتاتوری خلاص کنند. به آن‌ها چنین القا شده بود که دیکتاتوری یعنی کنترل روایت، یعنی یک صدای مسلط که حقیقت را مصادره می‌کند. پس باید ساختارهای سیاسی و اداری فرو بریزد تا آزادی متولد شود. اما هم‌زمان با این فروپاشی، گروه‌های عجیب و غریبی سر برآوردند؛ هرکدام از گوشه‌ای از مرز وارد شدند و هرکدام روایت خاص خود را از حکمرانی به همراه آوردند. روایت‌هایی که نه محصول گفت‌وگوی نخبگان علمی یا حتی دینی، بلکه زاده اوباش‌گری و خلأ قدرت بودند. هر گروه قلمرویی برای خود ساخت و حقیقت را تا مرز همان قلمرو محدود کرد. آن‌هایی که پای رفتن داشتند، راهی سرزمین رؤیاها شدند؛ بهشت دموکراسی، جایی که قرار بود آزادی، امنیت و رفاه در کنار هم معنا پیدا کند. بسیاری در این مسیر جان باختند؛ در دریا یا در اردوگاه‌ها. سرانجام جهان مدرن، با منت فراوان، بازماندگان را پذیرفت؛ پذیرفتن نه از سر مسئولیت، بلکه از موضع قدرت.. بی آنکه برای آنان فاش سازد که خود این گروه‌های معارض را آموزش نظامی داده و تجهیز کرده است. و اکنون همان جهان مدرن از این آوارگان می‌خواهد به کشور خود بازگردند؛ چرا که به زعم او دیگر دیکتاتوری وجود ندارد. چرا که دیکتاتوری، به مدد پروپاگاندای شبکه‌های اجتماعی سقوط کرده است. اما پرسش اینجاست: در خیابان‌ها چه چیزی حکومت می‌کند؟ عقلانیت یا اسلحه؟ بله دیگر خبری از روایت مسلط نیست، اما آیا نبود روایت مسلط الزاماً به معنای آزادی است؟ روایت اکنون «چهل‌تکه» شده؛ تکه‌هایی پراکنده، متخاصم و بی‌ریشه. حقیقت به کالایی شکننده بدل شده که هر گروه آن را به نفع خود بازتعریف می‌کند. این، سرنوشت شوم مردمانی است که به سوی آزادی رسانه دویدند، بی‌آنکه زیرساخت‌های فهم و مسئولیت جمعی فراهم شده باشد. شبکه‌های اجتماعی روی کار آمدند تا مصرف‌کنندگان را به آگاهی برسانند؛ این آگاهی‌ شبیه آب گل‌الودی‌ست که مدتها مانده در آب‌انبارها و بوی ماهی گندیده می‌دهد، این آب نه تشنگی را رفع می‌کند و نه به کار کسی می‌آید. کانال‌های خبری پر شدند از اخبار جعلی و شایعات. هیچ‌کس مسئولیت نشر راست را بر عهده نمی‌گیرد و هیچ نهادی پاسخ‌گوی نشر دروغ نیست. مرز میان خبر و تفسیر، میان واقعیت و پروپاگاندا، عمداً مخدوش شده است. در چنین وضعیتی، ناگهان ساز «سواد رسانه‌ای» کوک می‌شود. مفهومی که در ظاهر قرار است مخاطب را توانمند کند، اما در عمل به ابزاری برای شانه خالی کردن از مسئولیت بدل شده است. اکنون می‌گویند: در میان این همه روایت متکثر، وظیفه خودِ توست که بفهمی کدام راست است و کدام دروغ. گویی مخاطب، بدون دسترسی برابر به منابع، بدون شفافیت الگوریتم‌ها و بدون نهادهای پاسخ‌گو، باید داور نهایی حقیقت باشد. این‌جاست که ناتوانی جریان روشنفکری آشکار می‌شود. جریانی که ساختارهای پیشین را تخریب کرد، اما برای نظم پس از آن ایده‌ای نداشت؛ که روایت مسلط را شکست، اما مسئولیت حقیقت را نپذیرفت؛ و حالا، در اوج بحران، همه چیز را به گردن فرد می‌اندازد. «سواد رسانه‌ای» اگر به معنای آموزش انتقادی و مسئولیت‌پذیری نهادی نباشد، چیزی جز پاک کردن صورت‌مسئله نیست. آزادی روایت، بدون اخلاق و بدون قانون و بدون هنجار اجتماعی، نه رهایی می‌آورد و نه دموکراسی؛ تنها هرج‌ومرجی می‌سازد که قربانیانش همانند آنچه در سوریه رخ داد مردمی هستند که روزی به امید آزادی، سلاح برداشتند و پس از آن آواره شدند... این آیینه عبرت را باید پیش چشم داشت.