بعد از اینکه با تاخیر و وقفه های بسیار، موفق شدم نوشتن کتاب بازاندیشی در طراحی اجتماعی رو به اتمام برسونم، اونو به اولین منتقدی که می‌شناختم تحویل دادم تا نظرشو در مورد کارم بدونم.

خیلی صریح به من گفت؛ تو با این نقد تند و تیز از مدرنیته غربی در ردیف طرفداران اقتدارگرایی قرار میگیری. آمادگی داری که به تو چنین نقدی وارد شود!

این یکی از علت‌هایی بود که مانع من می‌شد تا برای چاپ این کتاب یا حتی مجوزی‌ گرفتن برای آن اقدام کنم. به طور کل این عادت همه ماست... مخاطب میخواهیم و از طرف دیگر علاقه‌ای به دریافت بازخورد از سوی او نداریم. با این حال رفتار اخیر دولتهای غربی منو به این نتیجه رساند که نه تنها انتقاداتی که در کتابم مطرح کرده‌ام، کاملا درست هستند، بلکه نکات زیاد دیگری را از قلم انداخته ام، که باید سر فرصت بدانها اضافه کنم. منجمله اینکه مدرنیته غربی به ناکارآمدی بسیار از ساختارهایش واقف اما هرگز حاضر نیست که به نوسازی درونی تن بدهد، چون تن دادن به این نوسازی به معنای از دست رفتن اعتبار بسیاری از اصولی میشود که زیربنای اجتماعی خود را بر آنها بنا نهاده‌اند. رویکرد آنان در نهایت این خواهد بود که جغرافیای زیستی را با یک مرزبندی مشخص روبرو سازند...دو قطبی آشوب‌زده مدرن‌گرا( یا همون لیبرال دموکراسی)... یعنی از بین بردن اشکال دیگر اقتدار که برای ساختار متزلزل این جوامع تنش‌افرین هستند. دخالت آنان فقط برای ایجاد چرخه‌های ادامه‌دار آشوب است.