روانکاوانی چون لاکان اضطراب جدایی را به عنوان اولین ضربه شناختی کودک یاد می کنند، زمانی که کودک میفهمد، با مادر یکی نیست و مادر یک دیگری ست. هرچند شناخت کودک به عنوان یک "خود" به تقسیم جهان به خود-دیگری منجر میشود، با اینحال اگر رفتار ترس و گریه کودکان در هنگام نبود مادر را تحت نظر بگیریم، با محتوای شناختی کودک آشنایی بیشتری پیدا مکنیم، چیزی که از دیگر روانکاوانی چون هورنای پنهان نماند، و نیز تا حدودی در دیدگاه آدلرگرایان به چشم میخورد. کودک از "دیگری" بودن مادر آگاه است، اما او برای مادر "دیگری" نیست و در اولویت توجه مادر قرار دارد. زمانی که کودک با این واقعیت مواجه میشود که مادر نیز غیر از رسیدگی و توجه تام به نیازهای او، کارها و برنامه و اهداف دیگری نیز دارد، اولین واکنش خشم و اندوه را به صورت گریه آشکار میکند. کودکی که از خواب بیدار میشود و بنا به گرفته دیگر اعضای خانواده، پس از اینکه مادر را کنار خود بیدار و هوشیار نمی یابد، تا مدتها حتی پس از حضور مادر گریه سر میدهد، تائیدی است بر خشم و اندوه کودک. کودک چه توجه تمام وقت مادر را دریافت کند، چه هر شکل دیگر، به مرور درمی یابد، جهان بزرگتر و خطرناکتر از آن است که حمایت مادر به تنهایی برای او کافی باشد. آدلر بر نظریه "جبران حقارت" برای انگیزه رشد کودک تاکید می ورزد. اگر همه چیز تا این اندازه منطقی می نمود، هرگز خدا و معشوقی خلق نمیشد.
ادیان دقیقا بخشی از همان انتظاراتی را برآورده میسازند که در کودکی انسان به شکل پررنگی قابل مشاهده است. قرار گرفتن در مرکز یک نیروی ماورایی که او را از بدیها، ترسها، تاریکی ها، محافظت میکند. آنجا که خدایان قومی و محلی بودند، جنگ بر سر خدایان، تا این اندازه رخ نمیداد. اما خدای واحد، هرچند که موفق شدند که از خلقت انسان و هستی قوانین میان انسانها یک روایت یکسان غالب سازند، اما در ایجاد اتحاد میان انسانها ناتوانتر و منفعلتر بودند. همه میدانستند که ظالم-مظلوم، اربات-برده، حاکم-رعیت، قاتل-مقتول نمیتوانند یکسان در مرکز توجه و حمایت خدای واحد قرار بگیرند، خدای واحد مسئول نابرابریها و نیز شرور برخاسته از آن نیز هست، او با تقدیریش، عده ای را بر عده ای غالب ساخته و هرگز مانعی برای نزاع میان انسانها نبوده و در این نزاع ها نیز همواره گروهی را یاری رسانده، و از گروهی دیگر غفلت کرده است. پس هر فرقه ای می کوشد تا نظر این خدای واحد را به خود جلب سازد.
نمونه دیگری از ایجاد نیروی ماورایی برای محافظت، عشق است. در میان بیشمار چهره ناآشنا، معشوق همان اشنایی ست که برگزیده شده است. اما سوی دیگر این برگزیدگی، برگزیده شدن از جانب معشوق نیز هست. فرد انسان می کوشد تا در مرکز توجه معشوق قرارگیرد. معشوق در مقامی بالاتر، مادری دیگر است، که تصور بر آن میرود که در سختیها، با دستان پنهانی، انسان را یاری میدهد. اگر به پاسخ خشم آگین عشق های شکست خورده نگاه کنیم، همان الگویی را استخراج میکنیم که در اضطراب جدایی از مادر دیده میشود: "او با من همچون دیگران بود" به عبارتی دیگر معشوق می بایست عاشق را نه چون دیگری، بلکه چون خودِ خود بپذیرد، همان خواسته ای ست که کودک از مادر خود دارد.