نمی ارزد...

این جهان فانی به این نمی ارزد برای دانستن چیزی تلاش کنید... هرچه موشکافانه تر و دقیق تر تحلیل می کنید؛ خود را در جهان تنهاتر می یابید...اما نه انقدر تنها که هم عقیده ای با خود هرگز نیابید:

"من از تمام چیزهایی که بیست سال پیش دربست آن‌ها را قبول داشتم، امروز فقط جدول ضرب را قبول دارم!"

لرد چیسترفیلد

چگونه به متون نگریست؟

"...من می‌خواهم روی آثارم تمرکز کنید..."

این گفته ای از ژیژک است که اصرار دارد بدون توجه به زندگی و زیست نویسنده، آثار و اندیشه اش نگریسته شود. اگر انسان محصول یادگیری بی پایان از تجربه زیستی و عوامل اجتماعی نبود، این گفته درست می نمود...اما تا زمانی که بستر اجتماعی، از مدتها پیش از تولد یک نوزاد، نامهای پیش فرض او را، میزان رشد استعدادهای او را،چارچوب فکری او را مشخص کرده است، زیست شخصیتی و اجتماعی در رابطه با اندیشه تولید شده، حرف اول و آخر را میگوید. یک فرد در منهتن آمریکا هرگز رمانی به سبک میلان کوندار نخواهد نوشت، همانطور که یک جوان در صحرای سینا یا گینه جو، سیمینار موفقیت برگزار نمی کند. اگر زبان اسپرانتو، زبان زسمی منطقه ای در جهان می بود، افراد حاضر در آن منطقه را در حال بررسی و ارائه نظریه در باب نشانه های زبانی نخواهید دید. موقعیت شما در جهان، سمت و سوی فکر شما را تعیین می کند. به همان میزان نیز تصادم نیروهای متعدد تاریخی، در میان افراد یک ملت، پیچیدگی های عجیب و غیرباور در شخصیت افراد ایجاد میکند. مانند جامعه ای که از دیرباز در آن نوشیدن مشروبات الکی یک جرم سنگین همراه با مجازات سخت است و به همان میزان نیز، و در ادبیات و شعر و ترانه اش، می خوارگی ستایش شده است؟! آیا برایتان باور پذیر است که یک کاتولیک مسیحی که عشای ربانی اش آمیخته با نان و شراب است، در وصف جام می و میخانه و مستی اشعار شورانگیز بسراید؟! نه چنین چیزی رخ نمیدهد. اگر هم دهد مخاطبانی در میان مسیحیان نمی یابد.

اینکه میگویند باید اندیشه را فی نفسه مطالعه است حرفی از اساس بی ربط و نامربوط است. شخصیت ، نگرشها و روان شما، سمت و سوی اندیشه شما را تعیین می کنند. در میان تضاد آشکار میان سبک زندگی و اندیشه، این اندیشه است که بی اعتبار میشود. چرا که اندیشه ای که نتوان با آن زیست، بی ارزش و بی مقدار است.