پست ثابت

«من آینده را دیده ام و این بینش معجزه می کند»

جمجمه طلایی

مسابقه ای در جریان است که شزکت کنندگانش در تلاشند به هر قیمت ممکن در فروکاستن هر نشانه و نمادی به سطحی ترین و مبتذل ترین وجه آن از یکدیگر سبقت گیرند. از آنرو که ایده ای برای اندیشیدن و سخنی برای گفتن ندارند، و از درگیر شدن با مسائل روز نیز ابا دارند، به هر کپه خاک و هر آب گندیده ای در تاریخ سرک می کشند و هر ته مانده ای را سر می کشند! نوشتار و گفتارشان در شباهت به بازار مسکرها و سمساریهای کهنه فروش مو نمی زند! در کنج تاریکخانه های تاریخ، به دنبال کلید حکمت می گردند و معنای بی معنای زندگی! افسوس که اگر گذشتگان آنرا در دستان لرزان خود می داشتند هرگز بار گران زندگی را در بستر لذت و غفلت به چونان شمایی نمی سپردند! این خام اندیشی بی پایان، دست بر طلا بگذارد آن را چون خاکستر بی ارزش و بی مقدار می سازد! اینان که سخن شان نه به کار امروز می آید و نه برآن است که گذشتۀ گم شده در غبار را آشنا سازد و نه روی به آینده! هرچه دارد و هرچه هست، سستی‌ست و کرختی و بی مایه‌گی! شگفتا غفلت‌شان را خود خواسته! و از مراتب حیرت می‌نامند و در این قیلولۀ بلند عصرگاهی تن‌اسایی را زیستن در لحظه و ذبح آینده در پای گذشته را حکمت بی مانند می‌شمارند! ایام اقبال که به نام خیام رسید، بر سبوی او لب می‌گذارند تا مستی و میخوارگی عمری حرام خود را عهد شکسته و توهم زیسته خود را به نام او حک کنند. اگر این مسابفه جامی می‌داشت بی شک نماد ان می بایست جمجه طلایی می‌بود، نمادی از اندیشۀ زراندود اما پوچ ایرانی که طلایه دارانش چون در ره برآوردن کام نفس و شهوت قدرت در می مانند آواز ترشی انگور و تلخی گوشت سر میدهند، که ما از ابتدا و بر خواست خود، بر مدار حیرت و سرگشتی در چرخش ایم.