شر مطلق

جایی نوشته شده بود: "اسلام واقعی همان است که وقتی احکام آن اجرا می‌شود مسلمانان می‌گویند این اسلام واقعی نیست."

اما من میگویم: هرچه از اسلام میرسد، نکبت است. چرا کسی به این مسئله شک نمی کند که شاید از اساس دست اهریمنی در کار باشد.

صلح در زمین...

نقل است از روزگاران بسیار دور، آنچنان دور که هیجکس تاریخ دقیق آن را نمیداند، که گروهی صلح خواه بر زمین پدید آمدند که از آنچه بر زمین میگذشت ناراحت بودند، آنان با تلاش و کوشش خود، قدرتی گردآورند و از تمام جانداران در برابر دردندگان محافظت کردند. کفتارها و شغلها و سگها و لاشخورها دور هم گردآمدند که در برابر این محافظان صلح، جواب شکم بی نوایشان را چه بدهند، که روباهی لنگ و یک چشم خود را به جمع شان رساند، او گفت اگر شکاری خود با میل و رضای خود، تسلیم شود، محافظان هیچ جوابی نخواهند داشت. دیگر دردندگان با تعجب و ناباوری نکاهش کردند، که چگونه میتوان شکاری را به میل و رضای خود به دندان گرفت و تکه و پاره کرد! روباه گفت؛ بسیار ساده تر از آن است که شما گمان میکنید. قول بدهید که سهم مرا میدهید، من انان را با پای خود به ضیافتتان می کشانم. شما هر آنچه که من میگویم انجام دهید.

شب هنگام دردندگان دور هم جمع شدند، و همراه یکدیگر حرکات موزونی و همراه با حالتی خلسه وار انجام دادند. این مراسم در چند شب پیاپی تکرار شد. دیگر جانداران کنجکاو این مراسم و آیین، به گردشان جمع شدند، و از انان علت کارشان را می پرسیدند. انان در همان حالت خلسه وار، به آنان می فهمانند که اکنون زمان پرسش نیست، چرا که در وصل خدای خود هستند. خدایی که انان را برگزیده تا او را اینگونه پاس بدارند. جاندارن دیگر هریک کنجکاوتر از قبل به جمع انان نزدیک میشدند و آرزو داشتند که همانند انان به وصل خدا برسند. اما گویا خدا تنها با برگزیدگان خود سخن میگفت و انان قادر به شنیدن صدایی از خدا نبودند... 

من ادامه داستان را به شما نمی گویم، که وظیفه خودتان است که حدس بزنید.