به نظر من یکی از سخت ترین روشنگریهای نواندیشی نه در برابر انگاره خدا، که در برابر انگار شیطان یا شر بوده است، از هر بخش از تاریخچه انسانی نمونه برداری کنیم، این واقعیت به طور واضح ملموس است که برعکس آنچه که از سوی دم و دستگاه دین تبلیغ میشود، انگیزه انسانها از پرستش خدا، نه حقیقتجویی بلکه جستجوی امنیت بوده است. باید گفت که نامنی کلیدی ست که قفل پرسش های زیادی را می گشاید. یک بازافرینی ذهنی از زندگی در عصر باستان، میتواند ما را به پاسخ اصلی نزدیک تر سازد. هرچه انسان در فرایند تکاملی به انسان امروزین شبیه تر میشد، توانایی بدنی او در مقایسه با سایر جانداران رو به کاهش میگذاشت، این تغییرات مختص به کاهش میزان عضلات نبود، به عنوان یک جاندار خونگرم نیز از پوشش کافی برای تحمل فصل سرد نیز برخوردار نبود. این نیازها و این آگاهی که هم شکار است و هم شکارچی او را به ساخت سکونتگاه و سرپناه و ایجاد پوشش مصنوعی سوق میداد، این سکونتگاهها چه در غار، چه در زیر زمین، چه روی درخت و چه ساخت کلبه را میتوان اولین گام ارادی بشر به سوی ساخت حصارهای امنیت نام برد.
گستره زندگی اجتماعی انسانها هرچه بیشتر توسعه می یافت بیش از گذشته تحت تابعیت سرنوشت جمعی در می آمد. بلاهایی که ممکن بود دامنگیر انسانی را بگیرد، نه فقط او را که قبیله اش را نیز دچار می ساخت. یک نمونه ساده آن بیماری بود. زندگی اجتماعی همراه با تامین خواست عمومی و تامین امنیت عمومی همراه بود...اما حصارها و باروها لزوما بدان معنی نبود که امنیت در داخل به طور کامل برقرار است، ذهن انسان درگیر دو ناامنی بود، ناامنی داخل حصار و ناامنی بیرون حصار. حصارهایی که انسانها با تجمع به دور خویش کشیدند، میان آنان و طبیعت وحشی مرزی مشخص میساخت به طوری که دیگر، خبری از حمله گله گرگها، هم مرزی با کفتارها و حمله شبانه پلنگ و شیر نبود،اما ناامنی همچنان حضور داشت.
میتوان برای حس امنی یا نبود امنیت بر حسب عامل ایجاد آن، عناوین متعددی به کار برد. روانشناسی اشکال متنوعی از حس ناامنی بر می شمرند که اکثر ماهیت اجتماعی دارند. اما به نظر من یکی از مهمترین اشکال ناامنی که موجب سوق انسانها به سوی مذهب میشود، حس ناامنی از ماورا است. برای قرنهای متمادی انسانها بیماری و مرگ را حاصل نفرین خدایان و شیاطین میدانستند. وحشت فراتر از قواعد طبیعی برای بشر حکم میکرد؛قبرستانهای متروکه ای که محل تغذیه زامبیها بود،خونآشامهایی که در تاریکی هراسناک ظاهر میشدند! حلول شیطان و تجسد یافتنش!جادوی سیاه! بخش کوچکی از این لیست وحشت را پر میکردند.بشر خود را در قبال این وحشت فراگیر بی دفاع میدانست، و تنها سازمانهای دینی بودند که خود را متخصص امر در زمینه دور ساختن شر میدانستند. در واقع یکی از پر پیمان ترین مباحث نقلی در الهیات دینی(چه مسیحی و چه اسلام) مربوط به مقوله شر است. هرچند دوران روشنگری در اغاز با کندی و در قرن اخیر با شتاب بیشتر بسیاری از مسائل را از زیر دست خرافات و علتهای غیرواقعی نجات داده و به علم بشر افزودند اما همچنان میتوان شاهد بود که عناصر شرور ماورایی چگونه از طریق داستان و فیلم دوباره به عصر جدید بازمیگردند و وحشت می آفریند. سینما وحشت یکی از پرطرفدارترین ژانرهای سینماست که مخاطبان خود را دارد.
عنصر شر در تعریف تاریخی خود دگرگونی هایی هم پذیرفته و از همین روست که امروزه میتوان عناصر دوگانه ای از ماهیت شر را در داستانها و سینما به موازات هم مشاهده کرد؛ در ادبیات باستانی یا به عبارتی پیش از مسیح، شر عنصری بی هدف است، یعنی عناصر اهریمنی بدون آنکه نفعی داشته باشند ویرانگرند. به عبارت دیگر به راحتی نمیتوان برای توانایی بالای این عناصر در ویرانگری و انگیزه هایشان علتی یافت. شکل دیگر مقوله شر، خودخواهی نام داشت. این دیگری را میتوان از ادبیات مسیحیت فهمید. اخلاق در مسیحیت بر تواضع و فروتنی و فداکاری بنا شده و با هر نوع ابراز فردیت مخالفت داشته و ان را مساوی پیروی از شیطان میداند؛ یعنی انسان باید از هر فکر و عملی که سلطنت پدر آسمانی بر زمین را به خطر می انداخت، پرهیز کند.
هرچند الهیات(بخصوص الهیات مسیحی)بر فداکاری استوار بود اما هرگز به عناصر وجودی خود بسنده نکرد و تلاش برای مبارزه با شیطان را به رکن اساسی برنامه و هدف خود تبدیل ساخت. به عبارتی الهیات چندان از مدینه فاضله ای که حاصل سلطنت خدا بر بشر است و مزایای ان، و دیگر اینکه بشر چگونه در سایه این سلطنت رستگار میشود؛ سخن نمی گوید بلکه از لزوم مبارزه با شیطان سخن میگوید. گویا میان خدا و شیطان مبارزه ای برقرار است و کار دین آن است که مانعی باشد بر هر انچه که موجب تضعیف خداوند شده و از شمار باورمندان به خدا می کاهد. اگر علم با روشنگریش جهل را بزداید و انسان را به سوی علت پدیده ها رهنمون شود، شوم است چرا که اراده خداوند را به چالش کشیده!؛ اگر برای سهولت انجام کاری، تلاشی صورت گیرد و ابزاری ساخته است،شوم است، چرا که از رنج انسان می کاهد، و انسان هرچه رنجورتر باشد با خضوع و خشوع بیشتری خدا را عبادت میکند. آگاهی و رفاه نیز با همین رویه لعن و طرد میشوند چون موجب غرور و راحتی انسان شده و او را از یاد خدا غافل داشته و زمینه را برای شادی شیطان فراهم می آورند. از نگاه دین انسان می بایست هیچ برنامه و هدفی در زندگی خود نداشته و تنها به یاد خدا باشد و با اینکارش دل خداوند را شاد و شیطان را غمگین سازد. از همین روست که هرکجا سازمانهای دینی بر جامعه ای دارای قدرت هستند، در انجا ترس و اضطراب و جهل و بی رحمی بیشتر است، چون این موارد از زمینه های لازم برای جلب مردمان به سوی خداوند و آزمایش ایمان مومنان محسوب میشوند.