فروپاشی روانی

اینروها میتوان مقالاتی یافت که از فروپاشی اقتصادی یا اجتماعی سخن میگویند،روندی که روز به روز شدت و قدرت آن بیشتر احساس میشود، قیمتهایی که ساعت به ساعت تغییر میکنند، واحدهایی که ورشکست میشوند؛ خبرهای دزدی و اختلاس که از شدت کثرت و فراوانی دیگر به چشم نمی آیند، و در کنار اینها میتوان به چشم دید که توده های مردم چگونه و روز به روز از شکل و شمایل یک جامعه خارج میشوند؛ آسیبهای اجتماعی که در گذشته انکار یا پنهان میشدند، آنچنان عیان گشته اند که دیگر تیغ هیچ سانسوری قادر به حذف آنان نیست. نسلهایی که سخن یکدیگر را نمی فهمند! درگیری و تعارضاتی که از دل لایه لایه تاریخ بیرون می آیند و خودنمایی میکنند. صحرای محشری ست که هرچه در درون خود انباشته است را همچون آتش فشانی از گدازه بیرون می ریزد! سیاست پیشگان دیگر نه به مدد فریب و ریا بل به قدرت زور و چکمه بر سریر قدرتند؛ کسی از فروپاشی سیاسی سخن نمی گوید چون هیچ کس نمیداند این حاکمان همیشۀ تاریخ تا کجا قادرند کشتی قدرت را در دریای خون و ضجه مظلومان به پیش برند. 

جای تعجب نیست که سخن از فروپاشی روانی نیز امری نابجاست. چرا که اصل اساسی حاکم ان است که او را صاحب  صفتی برشمرند که افضل مردمان است. زییارویان زیباترین را بر میگزینند، و عالمان، عالم ترین را، و دروغگویان، دروغگوترین را.  آن جامعه را که جنون راهنماست، حاکمی می جوید از جنس بی خردترین مردمان. آنان را که هوس راهنماست، نیز همچنانند که هوسران ترین را در مقام قداست می ستایند. پس اگر امروز جامعه ایرانی در منجلابی از فروپاشی دست و پا میزند و خود را بی یاور از دیروز می یابد از آنروست به فروپاشی روانی نشست و از هیچ کس فریادی برنخاست. اینجا بود که رهبری از جنس خود برگزیدند و راه سقوط و فنا را در پیش گرفتند... تا در کدام دره فرود آید، این سنگ غلتان همچنان در حرکت است!

هیچ برف پا نخورده ای وجود ندارد...

به خودم می گویم این انصاف نیست... آخر این چه وضع اش است دیگر!!! هر ایده ای که میخواهی در کارت استفاده کنی، خیلی خیلی پیشترها استفاده شده! گمان میکنم که زمان ان رسیده که من هم ان جمله معروف بی اف اسکینر را به کار برم که می گفت: "من در نویسندگی شکست خوردم، اما مقصر من نیستم، مقصر ادبیات است". 

من برای نوشتن همه تلاش خود را کردم، بماند که برای یافتن یک ایده ناب، یک کارکتر هرگز رویت نشده! همه جا را زیر ذره بین گرفتم، اما امان از یک جو موفقیت. به نظر می رسید همۀ ایده های ناب؛ هرانچه که میتوانست یک ایده خلاقانه نام بگیرد!  توسط جادوگری پلید ناپدید شده باشند، در پیش چشم من هیچ چیز تازه ای وجود نداشت...در نهایت من به عالم خیال متوسل شدم و از انجایی که من از تخیل نسبتا بالایی برخوردار بودم تصمیم گرفتم که متفاوت از تمام ادمیان! کارکتری خلق کنم که با انگیزه های بسیار متفاوتی عمل میکرد. به کلمه "انگیزه" که رسیدم از عالم تخیل بیرون آمدم و با خودم تکرار کردم "حرکت به پیش" و این بار با صدای آهسته تری از خودم پرسیدم "اما با کدام انگیزه؟!" اینجا بود که فهمیدم خلق انگیزه متفاوت به آن سادگی که خیال میکردم نیست. اگر انگیزه هایمان را غربالگری کنیم و «لزوم انجام یک کار» را در مقابل «لزوم انجام ندان همان کار» قرار دهیم و بعدش نگاه کنیم ببینم کدام کفه سنگین است، بی شک کفه «انجام نگرفتنها» سنگین تر خواهد بود. چرا؟! معلوم است دیگر...! برخی انگیزه ها یا شایدم همه شان، اصلا منطقی نیستند...؟سوال دیگر ذهنی ام این بود" مگر همه کارها انجام دادنی هستند؟! خب میشود گفت برخی کارها را میشود با انجام ندادن انجام داد...؟! :)) عجیب است؟! ولی شدنی ست. مثل وقتی که ما در مورد برنامه هایمان صحبت میکنیم....یعنی برنامه هایی که انجام نمی گیرند. چون اگر برنامه ای برای انجام برنامه هایمان داشتیم که اصلا در موردشان حرف نمی زدیم. پس ما در مورد کاری که انجام نگرفته، کاری انجام داده ایم!!

غرق خیالات خود در ساخت شخصیت رمانم بود که یادم آمد چیزی شبیه این استدلالها را قبلا در جایی خوانده ام...امان از حافظۀ خائن! چرا زودتر به یادم نیامد...؟! خودش است؛  رمان "ابلوموف" که به مانیفیست تنبلی هم معروف است...وای خدای من! بی جهت نیست که می گویند" هیچ برف پا نخورده ای وجود ندارد...

 

 این یکی از جمله های ابلوموف  برای سفر نرفتن است که نشان میدهد چگونه میتوان با استدلالهای منطقی انجام هر کاری را زیر سوال برد...  :))

«صحنه‌های وحشی و باعظمت [طبیعت] به چه کار می‌آید؟ مثلا دریا؛ خدا از بزرگی‌اش نکاهد؛ جز اندوه چیزی القا نمی‌کند و تماشای آن اشک در چشم می‌آورد.در پیشگاه سفره بی‌کران آب، دل پر از هراس می‌شود و هیچ نقطه‌ای نیست که نگاه خسته را از این یکنواختی بی‌حد دربیاورد. غرش و جنبش‌های خشمگین امواج، گوش‌های ضعیف را نوازش نمی‌دهد و از ازل تا امروز پیوسته همان آواز تاریک و مرموز را تکرار می‌کنند؛ همان غرش و همان ناله‌هایی که انگار از سینه دیوی محکوم به عذاب برمی‌آید.وای که چه نعره‌های دلخراشی!... تماشای ورطه‌ها و کوه‌ها نیز برای آدمی لذت‌بخش نیست؛ آنها همچون دندان نیش و چنگال درنده‌ای وحشی که برای دریدنش عریان شده باشد، او را تهدید می‌کنند و به وحشت می‌اندازند؛ آنها ناتوانی جسم ما را به وضوحی بیش از حد به یاد می‌آورند و ما را به وحشت و تشویش می‌اندازند. حتی آسمان بر فراز این صخره‌ها و مغاک‌ها، چنان بعید و دور از دسترس می‌نماید که گویی انسان‌ها را وا گذاشته است».

 

باروهای امنیت

به نظر من یکی از سخت ترین روشنگریهای نواندیشی نه در برابر انگاره خدا، که در برابر انگار شیطان یا شر بوده است، از هر بخش از تاریخچه انسانی نمونه برداری کنیم، این واقعیت به طور واضح ملموس است که برعکس آنچه که از سوی دم و دستگاه دین تبلیغ میشود، انگیزه انسانها از پرستش خدا، نه حقیقتجویی بلکه جستجوی امنیت بوده است. باید گفت که نامنی کلیدی ست که قفل پرسش های زیادی را می گشاید. یک بازافرینی ذهنی از زندگی در عصر باستان، میتواند ما را به پاسخ اصلی نزدیک تر سازد. هرچه انسان در فرایند تکاملی به انسان امروزین شبیه تر میشد، توانایی بدنی او در مقایسه با سایر جانداران رو به کاهش میگذاشت، این تغییرات مختص به کاهش میزان عضلات نبود، به عنوان یک جاندار خونگرم نیز از پوشش کافی برای تحمل فصل سرد نیز برخوردار نبود. این نیازها  و این آگاهی که هم شکار است و هم شکارچی او را به ساخت سکونتگاه و سرپناه و ایجاد پوشش مصنوعی سوق میداد، این سکونتگاهها چه در غار، چه در زیر زمین، چه روی درخت و چه ساخت کلبه را میتوان اولین گام ارادی بشر به سوی ساخت حصارهای امنیت نام برد.

گستره زندگی اجتماعی انسانها  هرچه بیشتر توسعه می یافت بیش از گذشته تحت تابعیت سرنوشت جمعی در می آمد. بلاهایی که ممکن بود دامنگیر انسانی را بگیرد، نه فقط او را که قبیله اش را نیز دچار می ساخت. یک نمونه ساده آن بیماری بود. زندگی اجتماعی همراه با تامین خواست عمومی و تامین امنیت عمومی همراه بود...اما حصارها و باروها لزوما بدان معنی نبود که امنیت در داخل به طور کامل برقرار است، ذهن انسان درگیر دو ناامنی بود، ناامنی داخل حصار و ناامنی بیرون حصار. حصارهایی که انسانها با تجمع به دور خویش کشیدند، میان آنان و طبیعت وحشی مرزی مشخص میساخت به طوری که دیگر، خبری از حمله گله گرگها، هم مرزی با کفتارها و حمله شبانه پلنگ و شیر نبود،اما ناامنی همچنان حضور داشت.

میتوان برای حس امنی یا نبود امنیت بر حسب عامل ایجاد آن، عناوین متعددی به کار برد. روانشناسی اشکال متنوعی از حس ناامنی بر می شمرند که اکثر ماهیت اجتماعی دارند. اما به نظر من یکی از مهمترین اشکال ناامنی که موجب سوق انسانها به سوی مذهب میشود، حس ناامنی از ماورا است. برای قرنهای متمادی انسانها بیماری و مرگ را حاصل نفرین خدایان و شیاطین میدانستند. وحشت فراتر از قواعد طبیعی برای بشر حکم میکرد؛قبرستانهای متروکه ای که محل تغذیه زامبیها بود،خونآشامهایی که در تاریکی هراسناک ظاهر میشدند! حلول شیطان و تجسد یافتنش!جادوی سیاه! بخش کوچکی از این لیست وحشت را پر میکردند.بشر خود را در قبال این وحشت فراگیر بی دفاع میدانست، و تنها سازمانهای دینی بودند که خود را متخصص امر در زمینه دور ساختن شر میدانستند.  در واقع یکی از پر پیمان ترین مباحث نقلی در الهیات دینی(چه مسیحی و چه اسلام) مربوط به مقوله شر است. هرچند دوران روشنگری در اغاز با کندی و در قرن اخیر با شتاب بیشتر بسیاری از مسائل را از زیر دست خرافات و علتهای غیرواقعی نجات داده و به علم بشر افزودند اما همچنان میتوان شاهد بود که عناصر شرور ماورایی چگونه از طریق داستان و فیلم دوباره به عصر جدید بازمیگردند و وحشت می آفریند. سینما وحشت یکی از پرطرفدارترین ژانرهای سینماست که مخاطبان خود را دارد. 

عنصر شر در تعریف تاریخی خود دگرگونی هایی هم پذیرفته و از همین روست که امروزه میتوان عناصر دوگانه ای از ماهیت شر را در داستانها و سینما به موازات هم مشاهده کرد؛  در ادبیات باستانی یا به عبارتی پیش از مسیح، شر عنصری بی هدف است، یعنی عناصر اهریمنی بدون آنکه نفعی داشته باشند ویرانگرند. به عبارت دیگر به راحتی نمیتوان برای توانایی بالای این عناصر در ویرانگری و انگیزه هایشان علتی یافت. شکل دیگر مقوله شر، خودخواهی نام داشت. این دیگری را میتوان از ادبیات مسیحیت فهمید. اخلاق در مسیحیت بر تواضع و فروتنی و فداکاری بنا شده و با هر نوع ابراز فردیت مخالفت داشته و ان را مساوی پیروی از شیطان میداند؛ یعنی انسان باید از هر فکر و عملی که سلطنت پدر آسمانی بر زمین  را به خطر می انداخت، پرهیز کند.

هرچند الهیات(بخصوص الهیات مسیحی)بر فداکاری استوار بود اما هرگز به عناصر وجودی خود بسنده نکرد و تلاش برای مبارزه با شیطان را به رکن اساسی برنامه و هدف خود تبدیل ساخت. به عبارتی الهیات چندان از مدینه فاضله ای که حاصل سلطنت خدا بر بشر است  و مزایای ان، و دیگر اینکه بشر چگونه در سایه این سلطنت رستگار میشود؛ سخن نمی گوید بلکه از لزوم مبارزه با شیطان سخن میگوید. گویا میان خدا و شیطان مبارزه ای برقرار است و کار دین آن است که مانعی باشد بر هر انچه که موجب تضعیف خداوند شده و از شمار باورمندان به خدا می کاهد. اگر علم با روشنگریش جهل را بزداید و انسان را به سوی علت پدیده ها رهنمون شود، شوم است چرا که اراده خداوند را به چالش کشیده!؛ اگر برای سهولت  انجام کاری، تلاشی صورت گیرد و ابزاری ساخته است،شوم است، چرا که از رنج انسان می کاهد، و انسان هرچه رنجورتر باشد با خضوع و خشوع بیشتری خدا را عبادت میکند. آگاهی و رفاه نیز با همین رویه  لعن و طرد میشوند چون موجب غرور و راحتی انسان شده و او را از یاد خدا غافل داشته و زمینه را برای شادی شیطان فراهم می آورند. از نگاه دین انسان می بایست هیچ برنامه و هدفی در زندگی خود نداشته و تنها به یاد خدا باشد و با اینکارش دل خداوند را شاد و شیطان را غمگین سازد. از همین روست که هرکجا سازمانهای دینی بر جامعه ای دارای قدرت هستند، در انجا ترس و اضطراب و جهل و بی رحمی بیشتر است، چون این موارد از زمینه های لازم  برای جلب مردمان به سوی خداوند و آزمایش ایمان مومنان محسوب میشوند.

چرا؟

در یک نشخوار ذهنی با خود می گفتم، تحمل واقعیت بیرونی سخت و تغییر آن محال به نظر میرسد. 

برایم این سوال پیش آمد که چرا؟

چرا ما انسانها ایده الی در ذهن داریم که با واقعیت همخوان نیست! جدال میان ایده آل ما و واقعیت نشانه چیست؟ 

قصابان شرع...

در جایی با نقل قولی از مولوی عبدالحمید روحانی اهل سنت مواجه شدم که تفکر در رابطه با آن بی ثمر نیست او می گوید:" در دنیا از حقوق همه دفاع میشود، اما جای افسوس که هیچ سازمانی از حقوق خدا دفاع نمی کند. دفاع از حقوق خدا این است که مردم را به عمل به شریعت امر کنیم."

در ابتدای امر اینگونه است که سخن جدیدی به نظر نمی رسد، این گفته ها را و مشابه آنرا را به وفور میتوان از زبان افراد دیندار شنید. به این کلمه بیشتر دقت کنیم، حق خداوند و دوباره از خود بپرسیم حق خداوند چیست؟ الهیات در هر سه دین مطرح ابراهیمی، بر حول ومحور همین اصل میگردند. بر پا داشتن حق خداوند بر زمین. یعنی خدای اینان دارای حق و حقوقی ست که تشکیلات دینی می بایست تضمین دهند که این حق و حقوق رعایت میشوند. در جمله انتهایی گفته مولوی عبدالحمید هم این نکته گوشزد شده است.

برای من اهمیتی ندارد که از منظر الهیات_هر دینی_ حق و حقوق خداوند چگونه تعریف شده و چرا بسیار محترم شمرده میشود. بیش از هرچیز میخواهم بدانم چرا کسی خود را داعیه دار حمایت از حقوق خداوند میداند؟

از میان متون باستانی و همینطور الهیاتی میتوان دریافت که بخشی از اجبار برای پرستش خدا(یا خدایان) و اجرای آیین و بخشش نذورات برای آنها این بوده که از این راه  خشم خدا(یا خدایان) را مهار کنند... یعنی  به عنوان یک نیروی فراطبیعی، از خشم خدایان ترسیده وبلاهای طبیعی را حاصل خشم آنها برای تنبیه انسانهای فراموشکار میدانستند...گاهی نیز به حساب خطای یک فرد، کل قوم یا شهری مجازات میشده، و دلیل اش آن بوده که انان نسبت به خطای او بی اعتنا بوده اند.

آیا داعیه داران پاسداشت حقوق خداوند بر روی زمین دارای این باور هستند که خدا(یا خدایان) در صورت نادیده گرفته شدن، به خشم آمده و به نزول بلا و بدبختی روی می آورند؟ و کار آنان این است که دل خداوند را بدست آورده و او را(و یا آنان را) از نزول بلا و بدبختی منصرف سازند؟