بیم موج

به نظر دو مصدر «دانستن» و «فهمیدن» هم معنا می آیند، اما به تجربه یادگرفتم که اینگونه نیست... دانستن بعد ابتدایی مواجهه با یک پدیده یا ابژه است، اما فهمیدن به نوعی شنا در عمق است، در حالتی تاریک و بدون اتکا و نفس‌گیر... دانستنی که حاصل دیدن و شنیدن نیست، ادارکی ست که ذهن را به تسخیر خود در میآورد. به گمان من تفاوت میان افراد دانش‌آموخته و باتجربه در همین است، یکی میداند و یکی می فهمد. تحولات اخیر مرا به این نتیجه رساند که بیشتر از آنکه در فهم باشم در دانستن بودم. دانستنی که بیشتر آن حاصل به حساب آوردن عواملی بود که در واقعیت چندان وزنی نداشتند. سالها پیش به حکم دانستن چنین میگفتم که «دشمن دشمن من، لزوما دوست من نیست» امروز به حاصل فهم چنین می گویم که حقیقتا همین گونه و چه بسا دشمن دشمن من، دشمنی به مراتب خطرناک تر باشد... امروز به چشم می بینم که چگونه براندازان از عقرب جراره حکومت دینی به مار غاشیه سلطنت مشروطه پناه می‌برند... دموکراسی خواهانی که در عصر هوش مصنوعی سخنان کهنه ۱۲۰ سال گذشته آنهم با زبانی ژاژخا بیان می‌دارند... از برپایی حکومتی نوین سخن می گویند و همزمان از ابتدایی ترین اصول جامعه نوین و قراردادهایش بی‌خبرند..چه میشود گفت؛ بیراهه ها منتظر رهپویانشان هستند و مردمانی که عادت به گله واری را ترک نخواهند گفت.

قدر سخن

گویا تمرین به ننوشتن موثر واقع شد، به قدری که از خاطرم رفت که این من بودم که همواره جدی و البته بی ملاحظه از موضع ام دفاع میکردم... این تمرین موجب شد از آن «خود»ی که همواره بودم فاصله بگیرم.. و از این نظر آن را سودمند میدانم و البته این تمرین را نه فقط برای خودم بلکه برای همگان ضروری میدانم.