سیاست‌ورزی سادومازوخیستی

آنچه در برخی افراد به عنوان طیف شخصیتی سادومازوخیستی دیده می‌شود، الگویی پیچیده از رابطه با قدرت را آشکار می‌سازد. این افراد جهان را صرفاً از دریچه قدرت مطلق می‌نگرند و حقیقت و اخلاق برایشان فاقد اعتبار است؛ تنها معیارشان برای داوری و باور، میزان قدرت است.

در برابر قدرتی که آن را برتر می‌بینند - حتی اگر شیطانی باشد - تسلیمی مازوخیستی از خود نشان می‌دهند. این تسلیم حاصل نوعی ترس آمیخته با شیفتگی و پرستش است. گویی قدرت به خودی‌اش برایشان مقدس می‌شود، مستقل از این که در خدمت خیر یا شر باشد. از این روست که اگر شیطان را قوی‌تر ببینند، بی‌درنگ شیطان‌پرست می‌شوند.

اما در برابر آنچه فاقد قدرت می‌پندارند - یعنی همان «دیوار کوتاه» - چهره سادیستی‌شان آشکار می‌گردد. آنها همواره محاسبه می‌کنند که حمله به چه کسی بدون هزینه است و کجا می‌توانند بی‌کیفر بمانند. وحشی‌گری‌ای که در این موضع از آنها دیده می‌شود، دقیقاً واکنشی است به فقدان قدرت در طرف مقابل. گویی قدرت تنها چیزی است که شایسته احترام است و فقدان آن، موجود را به قربانی‌ای حقیر تبدیل می‌کند که هر رفتاری با او رواست.

این نگاه در عرصه سیاست‌ورزی نیز بازتابی عیان دارد. این افراد معمولاً خود را بی‌نیاز از مطالعه نظریات سیاسی، اقتصادی، تاریخ و جامعه‌شناسی می‌دانند. از دانش عمیق بی‌بهره‌اند و هرگز به خواندن و تحقیق روی نمی‌آورند. اما در عوض، بر مبنای پروپاگاندای رسانه‌ای با جسارتی شگفت‌انگیز اظهارنظر می‌کنند. چون پروپاگاندا برایشان همان «قدرت» را بازنمایی می‌کند - قدرتی که باید بی‌چون و چرا از آن پیروی کرد. آنها صدای رسانه‌های (اجتماعی و یا ماهواره‌ای)پرهیاهو را چون فرمانی مقدس تکرار می‌کنند، بی‌آنکه نیاز به فهم یا تأمل در آن احساس کنند.

اینان همچون کفی بر روی آبند؛ آنی ظاهر می‌شوند و آنی ناپدید. عمق و دوامی ندارند. اما برایشان مهم نیست، زیرا ارضای میل سادومازوخیستی‌شان در همین سطح و همین لحظه تحقق می‌یابد. نیازی به تداوم و ریشه ندارند؛ ظهورشان در جایگاه «طرفدار قدرت» برای آنان، تمام آن چیزی است که می‌جویند.

شاید بتوان این ویژگی را یکی از تاریک‌ترین وجوه نفس انسانی دانست. بی‌جهت نیست که در روایت‌ها، خواب عالم را از نماز جاهل برتر شمرده‌اند. عالم حقیقت را برای نفس خود حقیقت می‌جوید و خدا را به دلیل حقانیتش می‌پرستد، اما جاهل یا از سر طمع به بهشت است یا از ترس جهنم - هردو نوعی پرستش مبتنی بر محاسبه قدرت و منفعت. و اینان گاهی از جاهل نیز فرو افتاده‌‌تر می‌شوند ، چرا که با توجه به شخصیت‌شان می‌توان گفت که پرستش‌شان نه از ترس و طمع که از شیفتگی به ذات قدرت است، بی‌شک اگر شیطان در نظرشان قدرتمندتر جلوه کند به سوی او سجده خواهند کرد.

قرار دادن چنین ویژگی پستی در ذات انسانها حقیقتا برای من معمایی است که گمان میکنم تنها با نگاه به کلیت هستی و حکمت بالغه الهی قابل تأمل باشد. همان‌طور که در جهان تضادها معنا می‌یابند، شاید وجود چنین ظرفیت‌هایی در انسان، امکان انتخاب آگاهانه و پرستش از سر بصیرت را معنادارتر می‌سازد.

پی‌نوشت: اگر کسانی را دید که با ذوق از استبداد( سلطنت) و استعمار(تهدیدات غربیان) سخن می‌گویند بدانید که گرفتار چنین اختلال یا بهتر بگویم بیماری شخصیتی هستند.

جهانی‌سازی شرارت

پرونده جفری اپستین پرده از واقعیتی هولناک برمی‌دارد: گردهمایی نخبگانی که نه تنها بی‌ایمان بودند، بلکه فعالانه در جنگی علیه مفهوم خدا و اخلاق درگیر شده‌اند. اینان که در انظار عمومی خود را عقل‌گرا و علم‌محور معرفی می‌کردند، در خلوت، اسیر آیین‌هایی شیطانی هستند که ریشه در شرارتی باستانی دارد.

تناقض ظاهری اینجاست: کسانی که خدای مسیحیت را - با تأکیدش بر محبت، قداست و اخلاق - افسانه می‌خوانند، خود در دام شیاطین تاریکی گرفتارند. بت‌های عهد عتیق که زمانی با قربانی‌های انسانی پرستش می‌شدند، در قرن بیست‌ویکم با دزدیدن بی‌شمار کودک و بیگناه احیا شده‌اند. این احیای شرارت، نه در معابد قدیمی، بلکه در ویلاهای مجلل، جزایر خصوصی و محافل به ظاهر نخبگی اتفاق می‌افتد.

عامل اصلی این فاجعه، ثروت بیحساب و کتاب ناشی از دلارهای بی‌پشتوانه، قدرت مطلق نظامی و شهوت بیحدوحصر است. این سه‌گانه شیطانی، بتهای شکسته را احیا کردند و قربانیانش را نه با خشونت عریان، بلکه با فریب، تطمیع و شبکه‌های پیچیده فساد جذب کردند.

این یک بی‌ایمانی ساده نیست؛ این طغیانی آگاهانه علیه نظام اخلاقی است. ماتریالیسم علمی آنان، که در بحثهای عمومی سلاحی علیه متافیزیک است، در خلوتگاه های خصوصی به کلی فراموش میشود. همان کسانی که "معجزات" را غیرممکن میخوانند، برای قدرتهای ماورایی بتهای باستانی سر تعظیم فرود میآورند! چرا؟ چون گمان میکنند این نیروی شیطانی میتواند به آنان از دنیای تاریکی قدرت هدیه دهند. قدرت برای استثمار بیشتر، ثروت اندوزی بیحد و تسلیم امیال پست.

پرونده اپستین تنها نوک کوه یخ است. این شبکه نشان میدهد چگونه "عقلانیت" میتواند به نقابی برای شرارت تبدیل شود. آنان که در محافل آکادمیک و رسانه‌ای به تمسخر باورهای دینی میپردازند، در تاریکی به پرستش بت‌هایی برمیخیزند که طالب قربانی انسانی هستند. این تناقض، عمق فریب و ریاکاری حاکم بر این حلقه شیطانی را آشکار میکند.

آیین تاریکی این نخبگان، نسخه مدرن بت پرستی باستانی است:در واقع ثروت، همان بتی‌ست که معابدش بانکهای بین‌المللی و صندوقهای سرمایه‌گذاری هستند. قدرت، خدایی است که قربانیانش را از میان ضعفا برمیگزیند. و شهوت، آیینی است که قداست انسان را زیر پا میگذارد.

شاید برای هشدار کمی دیر شده باشد، اما این تراژدی گویای این امر است که تمدنی که اخلاق را به نام علم کنار بگذارد، آماده است تا در پرتگاه شرارت سقوط کند. جهانی‌سازی شرارت نشان میدهد که چگونه شبکه‌های به ظاهر مترقی میتوانند به پناهگاهی برای تاریکترین اعمال بشری تبدیل شوند.

سؤال بنیادین این است: اگر خدای اخلاق نباشد، چه چیزی مانع از تبدیل انسان به شیطان میشود؟ پرونده اپستین پاسخ هولناکی میدهد: هیچ چیز. و دقیقاً به همین دلیل است که این شرارت سازمان‌یافته توانسته برای دهه‌ها سال بدون کوچکترین مزاحمتی به کار خود ادامه دهد.

پایان روشنفکری!

از زمانی که مخاطب نوشتار روشنفکران وطنی بوده‌ام این جملات را به تکرار بیش از حد شنیده‌ام که آزادی رسانه یعنی همه چیز.... یعنی سلامت جامعه! یعنی اخلاق در جامعه! یعنی امنیت در جامعه! یعنی اگاهی در جامعه!

حالا باید گفت که مگر در آمریکا رسانه‌ها آزاد نبودند! چرا باید پرونده جرایم جنسی بسیار گسترده از شبکه‌ای از نخبگان سیاسی و اقتصادی و سینمایی تا این زمان مخفی بماند!! جالب است که در فضای گفتمان علمی غرب که دین و آیین‌های ادیان رسمی خرافات نام می‌گیرند این نخبگان سیاسی و اقتصادی و سینمایی مشغول بیعت با شیطان و انجام قربانی برای شیطان بوده‌اند.

نمی‌دانستم که هدفشان از انتقاد به دین‌های رسمی... خدمت به شیطان بوده؟!