معبدی خاموش

درختان کهنسال هرکدام برای خود داستانی دارند! داستان میوه ای که روی خاک افتاد، بارانی شدید بارید و این دانه را با خود به جای دوری برد، جایی دور از مادر. در میان شیاری ماند تا آنکه پوست خود را ترک داد و پایی به زمین و دستی به آسمان کشید. آفتاب سوزان و سرمای یخ بندان را سالها و سالها را تاب آورد تا آنکه تنه ایی تنومند با شاخه های از هم گشوده یافت. سالیانی داز با خاموشی تمام نظارگر آمدن ها و رفتن ها بود... اما او همچنان بی صدا و بی جنبش ایستاده بود... 

...

این روزها که زادو ولد بی اندازه انسان همچون افت به جان طبیعت زده و رشد شهرنشینی و شرکتهای صنعتی فضای طبیعی را مورد تهدید جدی قرار داده است، به درختان بلوط می اندیشم. بر سر این کهنسال درختان این معابد خاموش در دل کوهستان چه خواهد آمد!؟ 

شاید...

این مدت اخیر به شدت درگیر ویرایش و آماده سازی چند اثر تا پایان سال بودم. با این همه وقت سوزی که در ماه آخر سال رخ میدهد، بعید میدانم کارها آنطور که انتظار دارم، پیش بروند. میدانم که بعد از اتمام این کارها، برنامه سمینارها که قرار است از روی این درسنامه ها برگزار شوند، تمام زمان مرا خواهند بلعید... آنهم اگر درست پیش بروند و هماهنگی ها بر هم نخورند.حس عدم مهارت و عدم شایستگی دارم... برای همین است که کارها را مدام به تعویق می اندازم...! 

در یادداشت قبلی کم و بیش به این اشاره کردم که انگیزه کافی برای حضور در بلاگفا ندارم... میدانم اوقاتی هست که میخواهیم حجمی از فریاد را در قالب کلمات جار بزنیم! ما مردمان بی صدا! به یاد این گفته از دوستی می افتم  که در بین ما نیست، یادم است که برایم نوشت؛ «صدایی برایم نمانده، به من قول بده تا هستی صدای بی صدایان باشی» آن موقع نشد بگویم؛ من هم صدایی ندارم... صدایی هم داشته باشم اصلا شنیده نمی شود... چه بگویم که فریاد هم به گوش نمی رسد. میان ناشنوایان صدا داشتن چه ارزشی دارد!

زمان گذشت... می گویند  نوشتن دری گشودن به سوی دیگریست اما بیشتر  شبیه به زمین گذاشتن باریست که بر ذهن سنگینی می کند... یعنی  در همین حال که به نفی دیگری مشغولیم، امید داریم که دیگری بار حیرت و حسرت ما را بر دارد و بر دوش گذارد. در واقع نوشتن یعنی  تقلب با خویشتن است!؟ بله نوعی تقلب است... نویسنده که نمی خواهد فهمی را منتقل کند!  او می خواهد سنگینی بار فهم را از دوش خود به زمین اندازد...سعادت یک نویسنده در چیست!؟ در این است که مقلدانی طوطی صفت، آوایش را تکرار کنند... آیا جز این است!؟

حال طرح این سوال را چه اندازه درست می دانید: آیا میتوان ذهن را به گونه ای تربیت کرد که برای حضورش محتاج دیگری نباشد!؟

توضیح زیر متن: شاید روزی این صفحه را بستم!نمیدانم چرا با اینکه نه چندان فعالم ونه چندان درگیرش! اما نوعی مشغولیت ذهنی برایم ایجاد کرده... که گاهی میخواهم نباشد. ذهن خسته من بیش از گذشته محتاج استراحت و ذخیره انرژی ست.