به خودم می گویم این انصاف نیست... آخر این چه وضع اش است دیگر!!! هر ایده ای که میخواهی در کارت استفاده کنی، خیلی خیلی پیشترها استفاده شده! گمان میکنم که زمان ان رسیده که من هم ان جمله معروف بی اف اسکینر را به کار برم که می گفت: "من در نویسندگی شکست خوردم، اما مقصر من نیستم، مقصر ادبیات است". 

من برای نوشتن همه تلاش خود را کردم، بماند که برای یافتن یک ایده ناب، یک کارکتر هرگز رویت نشده! همه جا را زیر ذره بین گرفتم، اما امان از یک جو موفقیت. به نظر می رسید همۀ ایده های ناب؛ هرانچه که میتوانست یک ایده خلاقانه نام بگیرد!  توسط جادوگری پلید ناپدید شده باشند، در پیش چشم من هیچ چیز تازه ای وجود نداشت...در نهایت من به عالم خیال متوسل شدم و از انجایی که من از تخیل نسبتا بالایی برخوردار بودم تصمیم گرفتم که متفاوت از تمام ادمیان! کارکتری خلق کنم که با انگیزه های بسیار متفاوتی عمل میکرد. به کلمه "انگیزه" که رسیدم از عالم تخیل بیرون آمدم و با خودم تکرار کردم "حرکت به پیش" و این بار با صدای آهسته تری از خودم پرسیدم "اما با کدام انگیزه؟!" اینجا بود که فهمیدم خلق انگیزه متفاوت به آن سادگی که خیال میکردم نیست. اگر انگیزه هایمان را غربالگری کنیم و «لزوم انجام یک کار» را در مقابل «لزوم انجام ندان همان کار» قرار دهیم و بعدش نگاه کنیم ببینم کدام کفه سنگین است، بی شک کفه «انجام نگرفتنها» سنگین تر خواهد بود. چرا؟! معلوم است دیگر...! برخی انگیزه ها یا شایدم همه شان، اصلا منطقی نیستند...؟سوال دیگر ذهنی ام این بود" مگر همه کارها انجام دادنی هستند؟! خب میشود گفت برخی کارها را میشود با انجام ندادن انجام داد...؟! :)) عجیب است؟! ولی شدنی ست. مثل وقتی که ما در مورد برنامه هایمان صحبت میکنیم....یعنی برنامه هایی که انجام نمی گیرند. چون اگر برنامه ای برای انجام برنامه هایمان داشتیم که اصلا در موردشان حرف نمی زدیم. پس ما در مورد کاری که انجام نگرفته، کاری انجام داده ایم!!

غرق خیالات خود در ساخت شخصیت رمانم بود که یادم آمد چیزی شبیه این استدلالها را قبلا در جایی خوانده ام...امان از حافظۀ خائن! چرا زودتر به یادم نیامد...؟! خودش است؛  رمان "ابلوموف" که به مانیفیست تنبلی هم معروف است...وای خدای من! بی جهت نیست که می گویند" هیچ برف پا نخورده ای وجود ندارد...

 

 این یکی از جمله های ابلوموف  برای سفر نرفتن است که نشان میدهد چگونه میتوان با استدلالهای منطقی انجام هر کاری را زیر سوال برد...  :))

«صحنه‌های وحشی و باعظمت [طبیعت] به چه کار می‌آید؟ مثلا دریا؛ خدا از بزرگی‌اش نکاهد؛ جز اندوه چیزی القا نمی‌کند و تماشای آن اشک در چشم می‌آورد.در پیشگاه سفره بی‌کران آب، دل پر از هراس می‌شود و هیچ نقطه‌ای نیست که نگاه خسته را از این یکنواختی بی‌حد دربیاورد. غرش و جنبش‌های خشمگین امواج، گوش‌های ضعیف را نوازش نمی‌دهد و از ازل تا امروز پیوسته همان آواز تاریک و مرموز را تکرار می‌کنند؛ همان غرش و همان ناله‌هایی که انگار از سینه دیوی محکوم به عذاب برمی‌آید.وای که چه نعره‌های دلخراشی!... تماشای ورطه‌ها و کوه‌ها نیز برای آدمی لذت‌بخش نیست؛ آنها همچون دندان نیش و چنگال درنده‌ای وحشی که برای دریدنش عریان شده باشد، او را تهدید می‌کنند و به وحشت می‌اندازند؛ آنها ناتوانی جسم ما را به وضوحی بیش از حد به یاد می‌آورند و ما را به وحشت و تشویش می‌اندازند. حتی آسمان بر فراز این صخره‌ها و مغاک‌ها، چنان بعید و دور از دسترس می‌نماید که گویی انسان‌ها را وا گذاشته است».