سواد رسانهای!
جریان روشنفکریِ مسلط در جهان مدرن، سالهاست که خود را منادی رهایی معرفی میکند؛ رهایی از دیکتاتوری، از روایت واحد، از کنترل و یکسانسازی معنا. اما پرسش اساسی این است: وقتی این جریان خود عامل شکلگیری بحرانهای تازهای میشود، چه ایدهای برای حل آنها دارد؟ پاسخ تلخ این است که اغلب هیچ؛ جز واگذار کردن هزینهها به مردمی که پیشتر نیز قربانی بودهاند. حوادث سوریه را به خاطر دارید...مردمانی بودند که سلاح برداشتند تا خود را از شر دیکتاتوری خلاص کنند. به آنها چنین القا شده بود که دیکتاتوری یعنی کنترل روایت، یعنی یک صدای مسلط که حقیقت را مصادره میکند. پس باید ساختارهای سیاسی و اداری فرو بریزد تا آزادی متولد شود. اما همزمان با این فروپاشی، گروههای عجیب و غریبی سر برآوردند؛ هرکدام از گوشهای از مرز وارد شدند و هرکدام روایت خاص خود را از حکمرانی به همراه آوردند. روایتهایی که نه محصول گفتوگوی نخبگان علمی یا حتی دینی، بلکه زاده اوباشگری و خلأ قدرت بودند. هر گروه قلمرویی برای خود ساخت و حقیقت را تا مرز همان قلمرو محدود کرد. آنهایی که پای رفتن داشتند، راهی سرزمین رؤیاها شدند؛ بهشت دموکراسی، جایی که قرار بود آزادی، امنیت و رفاه در کنار هم معنا پیدا کند. بسیاری در این مسیر جان باختند؛ در دریا یا در اردوگاهها. سرانجام جهان مدرن، با منت فراوان، بازماندگان را پذیرفت؛ پذیرفتن نه از سر مسئولیت، بلکه از موضع قدرت.. بی آنکه برای آنان فاش سازد که خود این گروههای معارض را آموزش نظامی داده و تجهیز کرده است. و اکنون همان جهان مدرن از این آوارگان میخواهد به کشور خود بازگردند؛ چرا که به زعم او دیگر دیکتاتوری وجود ندارد. چرا که دیکتاتوری، به مدد پروپاگاندای شبکههای اجتماعی سقوط کرده است. اما پرسش اینجاست: در خیابانها چه چیزی حکومت میکند؟ عقلانیت یا اسلحه؟ بله دیگر خبری از روایت مسلط نیست، اما آیا نبود روایت مسلط الزاماً به معنای آزادی است؟ روایت اکنون «چهلتکه» شده؛ تکههایی پراکنده، متخاصم و بیریشه. حقیقت به کالایی شکننده بدل شده که هر گروه آن را به نفع خود بازتعریف میکند. این، سرنوشت شوم مردمانی است که به سوی آزادی رسانه دویدند، بیآنکه زیرساختهای فهم و مسئولیت جمعی فراهم شده باشد. شبکههای اجتماعی روی کار آمدند تا مصرفکنندگان را به آگاهی برسانند؛ این آگاهی شبیه آب گلالودیست که مدتها مانده در آبانبارها و بوی ماهی گندیده میدهد، این آب نه تشنگی را رفع میکند و نه به کار کسی میآید. کانالهای خبری پر شدند از اخبار جعلی و شایعات. هیچکس مسئولیت نشر راست را بر عهده نمیگیرد و هیچ نهادی پاسخگوی نشر دروغ نیست. مرز میان خبر و تفسیر، میان واقعیت و پروپاگاندا، عمداً مخدوش شده است. در چنین وضعیتی، ناگهان ساز «سواد رسانهای» کوک میشود. مفهومی که در ظاهر قرار است مخاطب را توانمند کند، اما در عمل به ابزاری برای شانه خالی کردن از مسئولیت بدل شده است. اکنون میگویند: در میان این همه روایت متکثر، وظیفه خودِ توست که بفهمی کدام راست است و کدام دروغ. گویی مخاطب، بدون دسترسی برابر به منابع، بدون شفافیت الگوریتمها و بدون نهادهای پاسخگو، باید داور نهایی حقیقت باشد. اینجاست که ناتوانی جریان روشنفکری آشکار میشود. جریانی که ساختارهای پیشین را تخریب کرد، اما برای نظم پس از آن ایدهای نداشت؛ که روایت مسلط را شکست، اما مسئولیت حقیقت را نپذیرفت؛ و حالا، در اوج بحران، همه چیز را به گردن فرد میاندازد. «سواد رسانهای» اگر به معنای آموزش انتقادی و مسئولیتپذیری نهادی نباشد، چیزی جز پاک کردن صورتمسئله نیست. آزادی روایت، بدون اخلاق و بدون قانون و بدون هنجار اجتماعی، نه رهایی میآورد و نه دموکراسی؛ تنها هرجومرجی میسازد که قربانیانش همانند آنچه در سوریه رخ داد مردمی هستند که روزی به امید آزادی، سلاح برداشتند و پس از آن آواره شدند... این آیینه عبرت را باید پیش چشم داشت.
درون توست اگر خلوتی و انجمنیست