تا جایی که به تعاملات روزمره مربوط میشود، کسی را پیدا نخواهید کرد که خود را امل بداند! اما اگر بگویید کسی را سراغ دارید که ٱمل باشد، سریعا لیستی از مردان اقوام و فامیلش را برایتان ردیف خواهد کرد. این لیست طولانی عموما شامل مردانی میشود که زنان خانواده خود را در اجتماع محدود می کنند در همان حال نیز خود با شدت و علاقه ای مهار نشدنی به هیزی و چشم چرانی و لاس زدن با هر زن و دختری در اجتماع مشغولند و یا در حسرت آن می‌سوزند. اگر املیسم را با چنین خصوصیتی مرتبط بدانیم باید گفت که این جنبه در افراد بسیار زیادی وجود دارد، ولی هیچکس آن را در خود نمی بیند، به عبارتی بیشتر افراد دقیقا با این ویژگی همان برخوردی را دارند که روان تحلیلی به آن سایه شخصیت می گوید؛ یعنی افراد یک ویژگی قابل نکوهش را که خود دارای آن هستند را در دیگری می بینند اما در خود نه.

از نظر من بااینکه دایره املیسم خیلی فراتر از آن رفتاری ست که عوام مردم در اجتماع و خانواده از خود بروز می‌دهند و طیف وسیعی از رفتارهای متظاهرانه را در بر میگیرد ولی میبایست آن را به عنوان یک ناهنجاری روانی_فرهنگی مورد بررسی قرار داد.بدین صورت که تنها ویژگیهای روانشناختی یک فرد نیست که او را به سمت چنین دوگانه بازی سوق میدهد، بلکه بافت و زمینه فرهنگی نیز در ایجاد چنین وضعیت بیمارگونه ای نقش و تاثیر خود را ایفا می کند. یک زمینه فرهنگی بیمار که نظام ارزشگذاریش بر شناخت و دانش استوار نیست،  و المانهای فرهنگی متضاد و بدون کارکرد مشخص بسیار زیادی را با خود حمل می کند، در ایجاد چنین آشفتگی و گیجی فرهنگی نقش و عامل اصلی را بازی می کند؛  بله به افراد یک جامعه میتوان خرده گرفت که چرا در ویرایش ارزشها و شناخت های ذهنی خود کوتاهی می کنند؛ ولی باید دانست که هوشیاری همانند رشته اتصالات عصبی عمل می کند، هرچقدر در یک محیط پالس های حسی محدود تر باشند به همان میزان نیز ناهشیاری جمعی و مسخ شدگی افزایش می یابد. همان اتفاقی که طی نسلها ممکن است رخ دهد؛ افراد تحت تاثیر تقلید جمعی، جهل و حماقت را منتقل میسازند. در این میان حتی اگر فردی یا گروهی بتواند به این خواب آلودگی جمعی نگاه کرده و از هول و هراس سعی در آگاه نمودن سایرین داشته باشند، این جمعیت مسخ شده است که آنها را طرد یا سرکوب می کند. در واقع در یک بافت فرهنگی بیمار, هر نوع هشیاری دردناک است, چرا که فرد را با جراحت و محل آسیب مواجهه می کند, در حالیکه در وضعیت بیهوشی از وجود آن غافل است. اینچنین است که کژکارکردیهای فرهنگی یک اجتماع دوام و بقای می یابد.

چاره چیست ؛ آیا روانشناسی به صرف تمرکز بر فرد و ویژگیهای روانشناختی او می‌تواند نوید پیروزی بر آفات فرهنگی بدهد!؟